افتاب مث چی جذب لباس مشکیم میشد...بعدش خسته و کوفته و له و لورده اومدم خونه و کسی خونه نبودو کلیدم اخر دنیا بود و هیچ بچه و ادم بزرگی ک بشه بهش گفت بپر دروباز کن تا شعاع هزاران کیلومتری وجود نداشت....دست کردم تو جیبم و دیدم ک عههههه پول همرامه...بعدش فک کرده بودم بستنی میچسپه و رفتم چار تا طعم مختلف گرفتم و تا رسیدن کلید ترجیح دادم به جای حرص بستنی بخورم و خورده بودم و خعلی ام چسپید:)))
-یکماه نبودم:/
-نبودم حس نشد اصن؟!
برچسب: نویسنده: دانیال رحیمی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:01
خب یادگیری زبان عربی رو میخوام شروع کنم...قبلا تو یادگیری چن تاااا زبان دیگه ک خیلی زیاد بودن ناموفق بودم..این یکیو نمیدونم چطو میشهولی دوس دارم تا اربعین بتونم یه چیزایی بفهمم و بگم!
-البته ک منظورم از زبان دیگه،انگلیسیه ک به اندازه پنج شیش تا زبان ازم انرژی و زمان و اشتیاق و انگیزه گرفته و دستمو تو پوست گردو گذاشته و خاک عالم تو سرش..
-و البته تر ک نباید شروع کاری رو جایی بگم ولی خب این یکی تا سی روز دیگه ادامه داره..بضی روزا میام اینجاوشاید بگم چی ب چی شده و چقد پیشرفت کردم و اینا..
برچسب: نویسنده: دانیال رحیمی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:01